چطوری باید بهمون می گفت...؟؟؟

خدا چطوری باید می گفت که باور کنیم

چطوری باید بهمون می فهموند

کم از جهنم گفت و از عذابش؟؟

کم از بهشت گفت و نعمت هاش!!

کم تهدید کرد؟

کم گفت که شیطان عدو مبین برای انسانه؟

کم گفت دنیا محل گذره و قرار نیست اینجا بمونیم؟

خداوکیلی اگه یکی غیر از خدا اینارو بهمون می گفت بهش اعتماد نمی 

کردیم!!

چرا به جای نگاه گشت ارشاد نگاه خدای خودمون برامون مهم 

نیست...؟؟؟

ایکاش باور میکردیم که حرفای خدا راسته..

مرگ حقه و حساب و کتابی هست..

و اینکه خدا دوسمون داره...

هنوز مرد نشده ایم....

سال ها از پی هم می گذرند و هنوز هم فقط زبان هایمان می گویند منتظریم
هنوز آن قدر مرد نشده ایم تا خدا فرجش را برساند..
هنوز هم دل هایمان یقین نکرده تا نیاید.....گره از کارهایمان باز نمی شود و به رستگاری نمی رسیم
عهد و آل یاسین می خوانیم و... افسوس که هنوز مرد نشده ایم...
هنوز دلهایمان، قلب هایمان و عقل هایمان آماده ی آمدنش نشده...

چه انتظاری؟؟؟!!!!
اگر بیاید رفتاری بهتر بَدانِ زمان نخواهیم داشت! چون هنوز یقین نداریم که اوست همه چیز و همه کس این عالم...
و.....
یک سال دیگر هم گذشت..
دوباره همه جا چراغانی، جشن، گفتن عیدتان مبارک،
و دوباره نرسیدن فصل خوشبختی...
چه شده مارا که ندبه می خوانیم و خون به دلش میکنیم؟؟؟!!!!
آقای ما :
می دانیم همیشه مایه ی شرم ساری شما بودیم هستیم..
و می دانیم که این ما هستیم که چشم های مبارک شما را بارانی می کنیم، نه کافران و مسیحیان و یهودیان....
اما چه کنیم که با همه ی گنه های کوچک و بزرگمان...چشم به راه شما هستیم.
مولای ما!
یوسف گمگشته ی ما! از چاه غیبت و غربت بیرون بیا...
به الله خسته ایم..!درست است که دلهایمان هنوز آماده حضور تو نیستند اما..
اما تو را فریاد می زنند، و قلب هایمان گرمای وجود تو را طلب می کنند. خسته ایم از سنگینی بار گناه، و می ترسیم از آن روزی که تو نیز رهایمان کنی و ...
می دانیم اگر زنده ایم فقط به واسطه ی نفس های گرم توست، به خاطر اشک های نیمه شبت
و دعا کردن های وقت بی وقتت..!
این را می دانیم که با تمام وجود به تو نیازمندیم!

تو..!  امامِ مایی...
انصاف نیست فصل خزان زندگیمان به پایان رسد..
و بهار را نبینیم

 

                                            بیا مهدی جان...بیا...

                                                                                   و من الله توفیق

.......................................................................................

پ.ن۱:امیدوارم که امام زمان ازمون بپزیره اگه دلتون شکست یادتون نره کسی اینجا هست که محتاج یک نگاهه

 

برگشتیم....

سلام

یک سال بیشتره که هیچی ننوشتم یا بهتر بگم ننوشتیم،به خاطر مشکلاتی که البته خوب بودند نشد

واقعا متاسفم و سعی می کنم دوباره دست به قلم بشم

ممنون از لطفی که در مورد نوشته های من دارین

 

و من الله توفیق...

چه كنيم....

باز فاطميه آمد و داغ در و ديوار تازه شد
و باز بايد به سراغ ماه برويم تا راز تنهايي و شب و چاه و سكوت و اشك را بگويد..
و از در و ديوار بپرسيم چه شد كه محسن پرواز كرد قبل از به دنيا آمدن
اين روزها آيه ي تطهير و سوره ي كوثر را آتش مي زنند
دست های قرآن را بستند و گل ياس عالم را پرپر مي كنند
اين روزا همه جا صحبت از ايام فاطميه است و همه از پهلوی شكسته و دست بسته حرف مي زنن
كه البته خيليم خوبه اما كمتر كسي درمورد شخصيت خانم حرف مي زنه
ما كه مسلما نمي تونيم بي بي رو بشناسيم چون فرمودند: كسي جز علي(ع) و پيامبر كسي نمي تونه بشناسدشون

اما بياين امسال با شناخت گريه كنيم
فاطمه(س) چه شخصيتي داشت كه اگر نبود دنيا به وجود نمي اومد
چي كار كرد كه شد ناموس خداوند و ناراحتيش ناراحتي و خشم خدا شد...
هرجا مطلبي در مورد خانم خوندم ديدم فقط راضي بودن به رضاي خدا
ايكاش فقط يه ذره مي تونستيم راضي باشيم..همين كافيه يعني اگه بتونيم فقط همينيه كارو انجام بديم بايد كلاهمون رو بندازيم بالا.
داشتم كتاب خدا كند كه بيايي سيد مدي شجاعي رو مي خوندم  كه رسيدم به قسمت فاطمه
راز آفرينش زن اون قدر خانم رو قشنگ معرفي كرده كه حيفم اومد چيزي ننويسم
يه قسمتاييش رو مي نويسم اما توصيه مي كنم كسايي كه نخوندن حتما بخونن
اين طور نوشته:
فاطمه كسي است كه با نه سال زيستن همگام با علي، در گام گام علي و لحظه لحظه
علي و تنفس علي و سرنوشت علي تاثيري جاودانه و ملموس  مي كند.
فاطمه عصاره ي مظلوميت علي است...
فاطمه حضور خدا در كربلا است و در كربلا فاطمه است كه نوه ها را داماد مي كند.
و فاطمه حسي محض است و حسين فاطمه ي محض است و حسين بي فاطمه...
به تحقيق مي توان گفت كه يكي از زيباترين، ملكوتي ترين، مقدس ترين، و در عين حال دست نيافتني ترين رابطه ها رابطه ي ميان فاطمه با خداست..
اي كاش مي تونستيم يه ذره از اون رابطه رو درك كنيم..

 

کجایید ای مردان بی ادعا

درست در همين روزها بود كه خبر شهادت همسرش را شنيد، نمي دانم آن لحظه به چه چيز فكر ميكرد خودش كه مي گفت هيچ، اما در ميان فريادهايش، مي شد صداي ابراهيم ابراهيم گفتنش را شنيد.
ابراهيمي كه در آخرين ملاقات مثل هميشه با بچه ها بازي نمي كرد و نگاه زيبايش را از همسر مي پوشاند تا مبادا دلش بلرزد و وقتي مهدي بابا بابا كنان به سمتش مي آمد رويش را برميگرداند و در خلوت اشك فراغ مي ريخت و همسر مي دانست كه ابراهيم غرق در خدا شده و رفتني است اما نمي توانست تصور كند كه بدون او چگونه اين دنيا را تاب بياورد.
مي گفت: ابراهيم من هيچ وقت بند پوتين هايش را در خانه نمي بست اما اين بار با آرامشي نگران كننده بند پوتين هايش را بست، و وقتي گفت: خوشحالم كه چند ساعت بيشتر در كنارت بودم فهميدم او را ديگر نخواهم ديد و با اشك چشمانم بدرقه اش كردم.
و..

.

.

.

...لشگريان محمد رسول الله با كارنامه ي درخشان از عمليات خيبر به دوكوهه بازگشتند اما با پلاكاردهاي سياهي روبه رو شدند كه بر دروديوار دوكوهه آويخته شده بود. لبخند پيروزي عمليات روي لبهاي رزمندگان خشكيد و در گوشه ي چشم ها قطرات اشك منتظر بهانه بود.آري فرمانده ي محبوب لشگر 27 و سردار خيبر ديگر در بين آنها نبود.
نمي دونم چند نفر كه اين مطلبو مي خونن سه شنبه هفته ي پيش يادواره ي ستارگان دوكوهه رو رفتن من توفيق رفتن داشتم و وقتي شب برگشتم بارسنگين مسئوليت رو روي دوشم احساس مي كردم، باري كه نمي دونستم چطوري بايد از دوشم بردارم تا اينكه اين جمله رو از رهبر خوندم: زنده نگه داشتن خون شهدا كمتر از شهادت نيست.
حتما جريان تحصن دانشجو هاي اميركبير رو شنيدين، شما مي تونين اين سوال منو جواب بدين:
شهدا چه هيزم تري به اين مردم فروختن كه حتي اجسادشون براي اون ها مزاحمت ايجاد مي كنه؟؟؟؟!!!!!!!

فنا معنا ندارد در بقايي              كجاييد اي مردان خدايي
كجاييد مردان فتح المبين           كجاييد اي اسطوره هاي يقين
كجا آنان كه دين را آبرويند          به وقت همت ابراهيم خويند
همان هايي كه ماه آسمانند      دعاهاي مفاتيح الجنانند

اگر ما بر اين خانه جامانده ايم      عجب نيست چرا كه وامانده ايم

                                                                              و من الله توفيق..
...........................................................................
پ.ن۱: اين شعر رو توي همون يادواره خوندن نمي دونم اسم شاعرش چي بود...

چه کردی نینوا با پسر علی؟؟؟

اي روزگار! چگونه تاب مي آوري اينهمه مصيبت را؟؟
تو تمام عالم را با همه ي زيباييش به زير خاك بردي...
تو! حسينم را ديده بودي كه چه با صلابت روي زمين راه مي رفت و چه زيبا بالاي نيزه قرآن می خواند. یاد علی اکبر می افتادم یاد لحظه ای که برای آخرین بار اذان گفت و جلوی چشمان نگران پدر به میدان رفت. انگار حسین(ع) می دانست که دیگر قد رشید پسر را نخواهد دید.. این را از چشمانش فهمیدم...
راستی پدر سفارش مادر را یادش نرفت،زمانی که وصیت کرد:هر شب بالای سر حسینم آب بگذار مبادا تشنه به خواب رود..
مادر! عاشورا نبودی که ببینی گلی پرپر شد که اگر قطره اشکی می ریخت دلت پرپر میشد،نبودی که ببینی حسینت،تشنه به خواب رفت و زینب را با همه ی غربت هایش تنها گذاشت..
و اکنون حسین جان! نزدیک است دیدار دوباره ی ما در نینوا، تا شاید جانی دوباره بگیرم برای ادامه ی نهضت و زنده نگه داشتن خون تو. راستی چه خوب کردی ۳ساله ات را باخود بردی. نمی دانم اگر کربلا را نفرین می کرد چه می شد..هرچند دلم برای شیرین زبانی هایش تنگ شده،زمانی که می گفت عمه جان، جانی تازه می گرفتم.
راستی علی اکبرم در چه حال است؟؟ هیچ گاه فراموش نمی کنم لحظه ای را که لشگر کفر بدن زخمی و لاله گونش را به تاراج برد..نمی دانم چه کرده بود شیطان با دل این مردم که شبیه ترین جوان به رسولشان را اینگونه لباس دامادی پوشاندند.
دیگر باید به مدینه باز گردم. سالگرد جدمان نیز نزدیک است و من باید هم از رسالت او حمایت کنم و هم به مردم بگویم قصه ی تنهایی و غربت پسر علی(ع) را و قصه ی بریده شدن سرت با لبان تشنه، تا فراموش نکنند اگر سر از تنی جدا شد، تشنه نباشد..
نمی دانم چه جوابی به لیلا بدهم...

 

                                                             ومن الله توفیق...

 

بال های افسانه ای..

نمي دانم بال هايم را چه كرده ام... گمشان كردم و تنها چيزي كه به خاطر دارم اين است كه وقتي به زمين آمدم دو بال داشتم به وسعت آسمان وتمام زمين.. اما...
اما اكنون نمي دانم آنها را كجا گم كرده ام ، هرچه فكر مي كنم به خاطر نمي آورم.. شايد آنها را... نه امكان ندارد معبود من هديه اي را كه داده پس نمي گيرد... پس چه شده اند آن دو بال زيبا و افسانه اي..چرا تبديل به افسانه شده اند؟؟ معبود من تو مي داني بال هايم را چه كرده ام؟؟ اگر مي داني بگو چون به آنها نياز دارم تا سفر كنم به آسمان.آه.. آن روزي كه فرمان معبودم را ترك گفتم شايد آن روز.. نمي دانم
و اكنون كه بال ندارم بايد از كوچه پس كوچه ها عبور كنم و به دنبال آنها بگردم.. چه كنم؟؟؟ پرواز را فراموش كرده ام و..
انتهاي كوچه بن بست است و راه آسمان باز، اما افسوس كه من بالي ندارم براي پرواز..
شنيده ام در سرزميني از نور كه نامش نينواست بال مي فروشند ارزان، به قيمت يك سلام به شاه اين سرزمين...اما هركسي را راه نمي دهند به اين سرزمين رويائي.. مي گويند اول بايد قيمتت بالا رود تا اجازه ي ورود بدهند تا سلامي عرض كني و بال هايت را بگيري و..
يعني مي توانم روزي پا به اين سرزمين گذارم و دوباره اوج بگیرم؟؟
راستي شما نمي دانيد بال هايم را كجا جا گذاشته ام؟؟..

                                                                 

                                                                          و من الله توفیق...

............................................................................
پ.ن۱:ببخشيد از وقفه ي طولاني كه داشتم وقت امتحانات بود  و خب نمي شد كاريش كرد
پ.ن۲:تورو خدا مارو ايام اربعين فراموش نكنين.و نكنه فراموشمون بشه كه:اللهم عجل لوليك الفرج...

محرم آمد..

باز محرم آمد،
با همه ی درد هایش، با همه ی رنج هایش..و البته با تمام زیبایی هایش.
محرم آمد تا تجلی عشق را ببینیم و بفهمیم عشق به معبود یعنی فدا کردن کودک شش ماهه..
و محرم آمد تا مردانگی در مقابل علی اکبر به زانو درآید..
و برادری با عباس معنا بگیرد...
و صبر در مقابل زینب سر تعظیم فرود آورد..
کربلا یعنی زینب..
زینبی که وقتی وارد مجلس یزید شد بوی ذوالفقار علی(س) آمد..
و صدای زهرا به گوش رسید و قتی که می خواست قوم را نفرین کند..
خیلی فکر کردم که چرا زینب(س) در مجلس یزید گفت: ما رایت الا جمیلا.. تا حالا فکر کردین چرا زینب کربلایی رو که فقط بلا بود جز زیبایی ندید.
یه استادی می گفت: چون عشق در کربلا معنا پیدا کرد عشق حسین(ع)به معبودش که باعث شد حتی طفل شیرخوارشم بده.. تا دیگه چیز با ارزشی در این دنیا نداشته باشه که تقدیم معشوقش نکرده باشه و زینب این عشق رو می دید نه جنگ و خونریزی رو و با برادر همراه شد تا شاید سهمی در این عشق داشته باشه و خدا بزرگترین سهم یعنی احیای کربلا رو بهش داد.. در حقیقت زینب(س) خانومی بودن که در بدترین شرایط ممکن اون قدر تاثیزگذار بودن که بعد از سخنرانی در مجلس یزید،شام یکپارچه عزا می شه و البته نقش امام زین العابدین رو هم نبایدفراموش کنیم.
همیشه توی تمام مجالس تا اونجایی می گن که امام حسین شهید شدن،اما عاشورا تازه بعد از شهادت آخرین مرد شروع می شه.. عاشورایی که زینب درست می کنه و اونقدر مدیریت بحران این خانوم فوق العادس که با همه ی درد های درون قلبش اجازه نمی ده کسی بهشون بی احترامی بکنه.نه به خودشون و نه به زنان کاروان، اما هیچ وقت حرفی در این مورد زده نمی شه..
بیاین ما هم یکمی فکر کنیم، در مورد عاشورا، کربلا و زیبایی هایی که داشت..

و من الله توفیق...
.................................................................................
پ.ن1: پیشنهاد می کنم کتاب پدر عشق پسر ( سید مهدی شجاعی) رو بخونین چون کمی از زیبایی های کربلا رو به تصویر کشیده، ضرر نمی کنید...
پ.ن2: یادمون نره: اللهم عجل لولیک الفرج...

من کنت مولا...

امروز زهرا باز افتخار می کند به شوهری که برگزیده است..
امروز دین کامل میشود و نعمت تمام تا من و تو در زیر سایه اش آرام گیریم..
چقدر علی را می شناسیم؟؟
چقدر درباره ی آیه ی 3 سوره ی مائده که می فرماید:
*...الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا...* فکر کردیم؟؟
ما چه چیز رو کامل می دونیم و چه چیز رو تمام؟؟؟ وقتی رشد جنین تمام می شه به دنیا می آد اما جا برای کامل شدن بسیار داره...
خداوند نعمت رو در ائمه تمام کرده.. پس نعمت یعنی ائمه از نظر خدا..و بهترین و کاملترین دین رو اسلام قرار داده تا من و تو خودمون رو با اون کامل کنیم.
چقدر خودمون رو کامل کردیم؟؟؟این سؤالیه که باید از خودمون بپرسیم..

راستی امروز یه سری به نهج البلاغه بزنیم...

                                                         و من الله توفیق...
................................................................
پ.ن۱: سر آغاز تجلی نبوت در ردای امامت رو به همه ی شیعیان(آخه این عید مال خود خودمونه) دنیا تبریک می گم..
پ.ن۲: اگر یادتان بود و باران گرفت  دعایی به حال بیابان کنید...

بوی مدینه می آید..

امروز قلب زمین تند تر از همیشه می زند، زیرا قرار است عزیزترین خلق در قلبش
جای گیرد. دل در دل ندارد اما نمی داند باید خوشحال باشد یا ناراحت..
نمی داند می تواند تاب بیاورد وجود این عزیز را یا نه؟؟ نمی داند چقدر سخت است؟؟
اما می داند باید از این عزیز پذیرایی کند با چه؟؟!!

 با خاک.. تنهایی..غربت یا تاریکی شب های بی ستاره..
 ترس تمام وجودش را گرفته، و از خدا صبر میخواهد صبری که سال ها پیش از خدا گرفت زمانی که چهارمین ستاره ی آسمان در قلبش جای می گرفت و اکنون پنجمین ستاره ..این عزیز پنجمین  میوه ی باغ نبوت بود که به میهمانی می آمد...
بقیع این شبها هر چند تاریک تر است زیرا ستاره ای دیگر از آسمانش کم شده اما این ستاره در قلبش جای گرفته و با تمام غربتش این شبها زیباتر از همیشه چراغانی شده..نور زهرایی(س)، محمدی(ص) و باقری(ع)...کاش می توانستیم پشت بقیع بنشینیم و دعا کنیم برای سلامتی و ظهور فرزند گل یاس.حیف که دوریم و فقط می توانیم دلهایمان را روانه ی مدینه کنیم و با دلمان پشت بقیع بنشینیم و بگوییم:

الهی عظم البلا و برح الخفاء و انکشف الغطاء
و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان
و الیک المشتکی...
                                                                                   و من الله توفیق...

تو را من چشم در راهم

چرا این کارو می کنیم؟؟چرا یه کاری می کنیم که اشک گوشه ی چشمان مبارکش
برق بزنه؟؟ نکنه فراموش کردیم اون کیه یا اینکه فکر کردیم با ما هیچ فرقی نداره..
تا حالا نماز غفیله خوندین؟؟ اصلا نه تا حالا به معنای غفیله دقت کردین؟؟
یه استادی می گفت: هر شب بعد از نماز مغرب حتی اگه نمازشم نمی خونید
بشینید غفیله های روزی رو که گذشته حساب کنید... ببینید چقدر غافل بودید..نسبت به چی غافل بودید؟؟
بیاید امتحان کنیم، اون موقع خواهیم دید که تقریبا توی اکثر کارهامون غافلیم
و فراموش کردیم اصلا برای چی نفس می کشیم؟؟..
اگه فقط یکم دقت کنیم می بینیم که هر روز خورشید طلوع و غروب می کنه و ما حتی ۱بارم به آقا سلام نمی کنیم..حتی به یادش نمی افتیم..
فکر کنم فراموش کردیم که جواب سلام واجبه و آقا حتما جواب سلاممونو می ده..
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.....
سلام بر تو ای سحرخیز مدینه
سلام بر تو که همانند جدت خانه نشینیو غریب
نمی دانم چاهی برای سخن گفتن با آن داری یا اینکه از علی(ع) هم تنهاتری...
           
                                             و من الله توفیق...
...............................................................
پ.ن۱:هفته بسیج رو به شما بسیجی های مقاوم تبریک می گم.. مقام معظم رهبری فرمودند: بسیج هم مثل انقلاب از آیات الهی است...

و باز آسمان پر نور شد..

باز آسمان پر نور شد..
باز فرشتگان خدا به روی زمین هبوط کردند تا تولد فرشته ای زمینی را ببینند که قرار است امشب به روی زندگی لبخند بزند، نوزادی که هشتمین شکوفه ی درخت ولایت است و قرار است زمانی مزارش پایتخت عشق شود در ایران...
و مادر خوشحال از داشتن چنین فرزندی در پوست خود نمی گنجد؛
ای کاش اکنون در کنار ضریحت بودم تا از همان جا صلوات مخصوصت را می خواندم، اما چه کنم که لایق نیسم.. پس از همین جا می خوانم به نیت اینکه شاید گوشه چشمی به ما کنی:
                                   بسم الله الرحمن الرحیم
       
اَللهُم صَل عَلی علیِّ ابنِ موسی الرضا، المرتضی، الامام

التَّقی النَّقی و حجَّتک علی من فوق الارض، و من تحت

الثَّری، الصِّدیق، الشَّهید، صلاةً کثیرةً، تامةً، زاکیةً،

متواصلةً، متواترةً،مترادفةً، کَافضَل ما صلَّیت علی اَحَدٍ من

اولیائک...

                               و من الله توفیق        
...............................................................................
پ.ن1: واقعا شرمنده از دوستان به خاطر تاخیر، انشاالله که بتونم جبران کنم.
پ.ن2: دعایمان کنید که دعای دوست زودتر مستجاب می شود.
             

متبرک ترین شیر دنیا شیر می سازد

در پادگان شهید بروجردی کرمانشاه بودیم و یکی از روزهای پر ترافیک حملات هوایی و موشکی دشمن در ساعات اولیه ی صبح بود.انفجار مهیبی شهر را لرزاند وضعیت قرمز بود اما صدای هیچ پدافندی به گوش نمی رسید. بیش از ۱۰دقیقه بود که پدافندها خاموش بودند و حمله ی هوایی پایان یافته بود. پس قرائن نشان می داد  که باید حمله ی  موشکی انجام گرفته باشد.
اتاق جنگ و کالک و نقشه را رها کردیم و به سرعت آماده ی کمک رسانی شدیم. بیسیم ها مشغول بود و امدادگر نیاز داشتند، پشت وانت های تویوتا پر شدیم و حرکت کردیم.
از کنار فرودگاه که رد شدیم با ازدحام خودروها برخورد کردیم، محل حادثه در سه راهی ورودی شهر به طرف طاق بستان بود، سر نبش سمت راست پناهگاهی زیرزمینی که بچه های یک مهدکودک و دو  دبستان و مدرسه ی راهنمایی و تعدادی از اهالی شهر به علت حمله ی هوایی در آن پناه گرفته بودندو موشکی از مرز گذشته و دقیقا به پناهگاه اصابت کرده بود.به صحنه ی واقعه که رسیدیم وضع بسیار اسفناکی بود.به سرعت دست به کار شدیم و تا اذان ظهر حدود ۳۰۰ کودک شهید را از پناهگاه بیرون کشیدیم و با رسیدن نیروهای تازه نفس به پادگان برگشیم و به نماز پناه بردیم. در حالی که دل را در آنجا جا گذاشته بودیم و راستی چه می شد کرد...؟؟
...........................
کرمانشاه بود و چند ماهی قبل از عملیات کربلای ۴ در شلمچه. و ما در قرارگاه نجف بودیم و مقر ما در سر پل ذهاب.
برای انجام کاری به کرمانشاه آمده بودیم و طبق معمول آن روزها وضعیت شهر قرمز بود و شهر زیر حملات هوایی دشمن.در غرب میدان نفت، محله ای بود که موشک آباد لقب گرفته بود و  موشک هایی که از خاک دشمن شلیک می شد اغلب در این منطقه فرود می آمد، محله ای نوساز  با خیابان هایی پهن و خانه هایی ویلایی و شیک. خیابان کاملا خلوت بود و حمله ی هوایی درحال انجام و ما با وانت تویوتایی درحال رد شدن بودیم.
مادری با کودک شیر خواره اش مقداری سبزی خریده بود و به خانه بازمی گشت که ترکشی به سر او اصابت کرد و روی زمین افتاد. او شهید شده بود و کودک شیرخواره اش از سینه ی گرم مادر شیر می خورد...
و من امروز می گویم: اگر همه ی ما نباشیم، تنها همین یک کودک کافیست تا حق دشمن را کف دستش بگذارد؛ کودکی که پاک ترین و متبرک ترین شیر دنیا را خورده است...!
و امروز آرزو دارم که روزی این شیرمرد را ببینم و بر دستانش بوسه بزنم، شما چطور..؟؟
                                                                و من الله توفیق..
.............................................................................
پ.ن۱: این مطلب تمام و کمال برای مجله ی امتداده شماره ی ۳۰می باشد ما توفیق خوندنش رو داشتیم و گفتیم کسانی که با این مجله آشنایی ندارن ازاین مطلب بی بهره نمونن
پ.ن۲: شهادت ششمین فرشته ی روی زمینه اگه دلتون لرزید یادتون باشه کسی اینجا هست که محتاج یک نگاهه. التماس دعا

شهیدان همه گمنامند..

هنوز منتظر است.منتظر تا شاید پیکی خبر بیاورد از گمشده اش، و هر روز
صبح کنار اقاقیا ای که دفعه ی آخر پسرش کاشته بود می نشیند و با تنها
فرزندش درد و دل می کند:
*پسرم پس کی خبری از خودت برایم می فرستی؟ تاکی باید به یاد تو به
اقاقیا نگاه کنم و او را ببویم و ببوسم؟؟ ببین.. ببین با دست های خودم
برایت لباس دامادی دوخته ام  با همین دست هایم؛*
و به دست هایش نگاه می کند که از فرط پیری و کار زیاد پینه بسته.
*تا کی حسرت مادرانی را بخورم که فرزندانشان لااقل قبری دارند که هر شب
جمعه بالای سر آن قبر گریه کنند، چه کنم که حتی قبری نداری تا برایت گل
بیاورم و به جای خودت، قبرت را تمیز و مرتب کنم؟؟...*
و همچنان که حرف می زد قطرات مروارید آرام آرام از گوشه ی چشمانش، به
روی صورت لیز می خوردند، لحظه ای سکوت کرد، انگار یاد چیزی افتاده باشد و
لحظه ای بعد به زبان آمد:
*خوب شد نیستی پسرم، خوب شد نیستی و نمی بینی چگونه یاد و خاطره ی
خود و دوستانت را به فراموشی سپرده اند.. و از یاد برده اند خاکی که رویش راه
می روند و به راحتی گناه می کنند روزی با خون فرشتگانی زمینی تبرک شده
است، خوب شد مادر جان که نیستی*
و دیگر سکوت کرد و هیچ نگفت.. نمی دانم شاید دیگر حرفی نداشت.
و بعد از مدتی بلند شد و به یاد آخرین بوسه ای که بر پیشانی پسرش زده بود اقاقیا را بوسیدو به داخل اتاق رفت.
و شب خسته از دنیا سر به روی متکای فرزند گذاشت و به خواب فرو رفت.و در خواب، پسرش را دید که با همان لباس دامادی به طرفش می آید وقتی به مادر رسید، دست های پینه بسته اش را بوسیدو گفت:
*مادر عزیزتر از جانم اینقدر بی تابی نکن،من همیشه در کنار توام و همیشه برایت دعا می کنم، همان طور که تو برایم دعا می کنی،من خود از پروردگارم خواسته بودم که هیچ گاه پیدا نشوم و او فقط حاجتم را داد، اما اکنون با هر قطره ی اشکت عرش می لرزد و من دیگر تاب اشک هایت را ندارم؛ خدایا حاجتم را پس می گیرم...*
و مادر فقط نگاهش می کرد، به اندازه ی تمام سال های تنهاییش نگاه کرد و بعد گفت:
*نه پسرم اکنون دیدم تو را و تا آخر عمر همین برایم کافیست.*

و فرزند گفت:پس سلام ما را به آنهایی که فراموشمان کردند برسان بگو:درست است که شما مارا فراموش کرده اید، اما ما همیشه برای شما دعا می کنیم
تا از خواب غفلت بیدار شوید بدانید آخرت خود را به چیزی می فروشید
که می توان با آن بهشت را خرید..*
و مادر خوشحال از خواب بیدار شد و رفت با سراغ اقاقیا....
                                                                

                                                              و من الله توفیق..

قیمت آرزو

تا حالا از خودت پرسیدی که بزرگی ما آدما با چی سنجیده می شه؟؟
بعضیا بزرگی رو توی مال و منال و بعضیام توی صندلی بزرگ و مقام می بینن.
اون موقع آدمای بزرگ توی دنیا میشن آدمایی مثل: چنگیز خان مغول و هیتلر و
همین بوش خودمون...
خیلی از ما آدما بدون اینکه خودمون بدونیم، دنبال همین بزرگیا می ریم
و متاسفانه مقدماتش رو در طول زندگی فراهم می کنیم...
اما هر کدوم از ما یه قیمتی داریم که خودمون تعیین می کنیم. بعضیا
قیمتشون به اندازه ی یه سلام و علیکه بعضیام یکم بیشتر..
توی یه کتابی خوندم که نوشته بود: "بزرگی هرکس به اندازه ی آرزوی اوستو قیمتی هم که می شود پرداخت و او را خرید به اندازه ی ارزش آرزوی اوست."
بین ما آدما خیلیا هستن که شاید ظاهرا طالب بهشت هستن اما خودشونو به یه خرما می فروشن؛ در حقیقت اونا آرزوی بهشت ندارن بلکه آرزوشون
به کوچیکی همون خرماست..
اما بعضی از ما؛ اونایی که خیلی بزرگن حتی از بهشتم بالاتر میرن،اونا خدا رو از خودش می خوان و به بهشت راضی نمی شن یعنی در حقیقت خودشونو با غیر خدا معامله نمی کنن.
به قول حافظ:
ما را نه سر دوزخ و نه حرص بهشت است  
بردار ز رخ پرده که مشتاق نگاهیم
هرچی به قیامت نزدیک تر می شیم ارزش آرزوهای آدما کمتر و کمتر می شه.. یه زمانی حسینی(ع) بود که قیمتش به بزرگی همه ی حقیقت بود..
یا زینب که به اندازه ی معنای صبر بزرگ بود..
واقعا داریم چیکار می کنیم؟؟ همه چیزمونو، دارو ندارمونو داریم بابت چی می دیم؟؟
خودمونو با چی معامله می کنیم؟ با جهنم.!!!!!!
کاش می دونستیم که همه چیزو باید به قیمت خرید وگرنه جز ضرر چیزی نداره..
کاش می دونستیم قیمت خداو بهشت و حیات...چقدره تا اینقدر خودمونو،عمرمونو راحت به هیچی نمی فروختیم و آخرش جهنمو نمی خریدیم.
بهتره یه نگاهی به آرزوهامون بکنیم تا قیمتمون دستمون بیاد..
                                                 
                                                                     و من الله توفیق...

امروز برای شهدا وقت نداریم

علی آقا ماهانی
تولد/۱۳۳۶/کرمان
شهادت/۱۳۶۲/والفجر۳
رجعت پیکر مطهر/۱۳۷۶
.......................

دوازده نفری بودند که رفتند تا قله رو  آزاد کنند
محمود اخلاقی شهید شد. علی آقا هم زخمی شد.
وقتی برگشتیم، علی آقا گفت: میدونم چرا شهید نشدم...
وقتی می رفتیم بالای قله یه چشمه آب دیدم.
با خودم گفتم وقتی برگشتم، اینجا آب تنی می کنم.
همین تعلق به دنیا باعث شد زخمی بشم ولی...
.......................

یکی از بچه ها رو کرد به جمعی که علی آقا هم بین اونها بود
پرسید: امروز چه روزیه؟
علی آقا جوابش رو داد و بعد رو کرد به دیگران و گفت:
اگه بچه ها دعاهای روزهای هفته رو بخونن، نمی پرسن امروز چه روزیه..
...................

به شدت مجروح شد.
امدادگرها که بالای سرش رسیدن، هیچ علامتی که نشون بده
زنده اس در جسمش ندیدندو با شهدا تخلیه اش کردن عقب.
توی سرد خونه، جنازه های شهدا رو جابه جا می کرد. به جنازه ی علی آقا که رسید حس کرد لب هاش داره تکون می خوره..
سرش رو برد نزدیک تر و به دقت گوش داد؛ داشت روضه ی حضرت زهرا می خوند.
بلافاصله منتقلش کردن به بیمارستان برای مداوا...
......................

گفتم تا حالا ندیدم با صدای بلند بخندی؛
مؤمن باید روی خندون  باشه.
تبسم کرد و گفت: روی خندون نه صدای خندون..
.....................

زخمی شده و ترسیده بود.
گریه می کرد و می گفت: برادر منو نذار اینجا من می ترسم،برادر..
علی آقا که دیدش از روی برانکارد گفت: منو بذارین
همین جا این بسیجی رو ببرین عقب.
اصرار امدادگرها بی فایده بود.
گفت: همین که گفتم منو بذارین اینجا و ...
روز بعد عراق پاتک زد و منطقه رو گرفت و علی آقا...
...........................

هفته ی دفاع مقدس تموم شد، جنگ سالهاست که تموم شده اما هنوز
شهدایی هستن که با تمام بزرگی و عظمتشون اونقدر گمنامن که تا
حالا حتی اسمشونم نشنیدیم مثل همین علی آقا که من کتاب خاطراتی که 
دوستانش نقل می کنن رو خیلی خیلی اتفاقی خوندم
ای کاش اینطور نبود...

                                                                و من الله توفیق..
..........................................................................
پ.ن۱: رمضان تموم شد. عیدتون مبارک. ای کاش تموم نمی شد اما میشه گفت همه ی سال رمضانه.خدا همیشه آن لاینه ما باید وصل بشیم...
پ.ن۲: نمی دونم چقدر از  دل نوشته های من لذت بردین، هرچی نوشته شده کار دل بوده خوب یا بد..
پ.ن۳: اگه وصل شدین، یادتون باشه کسی اینجا هست که محتاج یک نگاهه..التماس دعا

غبار یتیمی از کوفه می آید...

زندگی هم خوشی دارد و هم غم، و این دو باهم معنا پیدا می کنند.
زندگی بعضی ها خوشی بسیار دارد و زندگی بعضی ها همانند تو غم بسیار...
علی جان زندگی تو سراسر غم بود، و فقط چند سال خوشی را با فاطمه دیدی؛ ۲۵ سال سکوت، خار در چشم و استخوان در گلو کجا و ۹ سال زندگیت با فاطمه کجا؟؟
می دانم امشب خوشحالی..قرار است به دیدار فاطمه ات بروی و برای آن زمان لحظه شماری می کنی.
فاطمه ای که با دست های خودت غسل دادی و زمانی که اسما صدایت زد:
مولایم بیا فاطمه جوابم را نمی دهد، دوان داون آمدی و زهرا جز زمانی که با نام خودش صدایش زدی و گفتی من علیم، جوابت را نداد.. نمی دانم آن لحظه چه کشیدی اما می دانم تو را این شبها نکشتند؛ تورا همان موقع کشتند که قنفذ در کوچه فاطمه ات را زد..
و بالاخره زمانش رسید.. علی خوشحال به مسجد می رود و دخترش نگران است از حال پدر احساس می کند قرار است اتفاقی بیفتد و..
صف کودکان یتیم که شیر آورده اند برای پدر تنهایشان، اما بی فایده است علی رفتنی است..
و علی اینگونه وصیت می کند:
زینب جان مبادا ناراحت باشی، من به دیدار مادرت می روم ، خوشحال باش که پدرت خار را از چشم و استخوان را از گلو بیرون آورده است..
پدر جان سلام مارا به مادرم برسان و بگو دیدی چه کردن با ما.
و کوفه نمی تواند وجود گلی را در خود تاب آورد علی پرواز می کند سوی معشوقش.
علی جان ای کاش بودیم تا لااقل مرهم در زینبت می شدیم، تا وقتی در چاه اشک می ریختی، اشک هایت را پاک می کردیم؛ ای کاش بودیم و جانمان را می دادیم تا خم به ابرویت نیاید؛ اما نگران نباش مولایم، مهدیت خواهد آمد و انتقام تنهاییت را با چاه خواهد گرفت..
سلام ما را به فاطمه ات برسان و بگو شفاعت کند ما را زمانی که به جهنم روانه مان می کنند، آخر می دانم فا طمه به تو نه نمی گوید مولای من...
                                            
                                                                               و من الله توفیق...…………………………………………………………………………………….

پ.ن۱: اعدادي كه نوشته شده بر طبق اون چيزهايي بوده كه هميشه شنيديم اگر اشتباهه به بزرگي خودتون ببخشيد..
 

به یاد آوریم فراموش شدگان را..

فکر نمی کردم مشهد این همه شهید داشته باشه..اما وقتی به پیشنهاد
نغمه جان رفتم بهشت رضا تا دنبال قبر شهید کاوه بگردم و وقتی وارد گلزار شدم،
بوی شهادت اومد.. بیشتر قبرستان گلزار شهدا بود باورم نمی شد... وقتی از یکی از کارکنان اونجا پرسیدم :قبر شهید محمود کاوه کجاست؟یه آدرس  خیلی قشنگ بهم داد،گفت: همین طوری برو جلو وقتی رسیدی به یه پرچم سیاه که
روش نوشته بود : یا ابوالفضل جلوتر نرو اونجا قبر شهید کاوس..
همین طوری رفتم جلو، رفتم  تا بالاخره رسیدم، باورم نمی شد...
قبر شهید محمود کاوه، فرمانده لشگر ویژه ی شهدا؛
کسی که دوران انقلاب، بعد از انقلاب و حتی جنگ یکی از بهترین ها بود، هیچ فرقی با بقیه ی قبرا نمی کرد جز اون پرچم...
اون قدر ساده که اصلا تصورشم نمی کردم...
از شهید کاوه گذشتم، همین طوری می گذشتم و سن شهدا رو حساب می کردم:
۱۵،۱۲،۱۴،۱۸ بیشتر نمی شد نهایتا ۲۰...دلم گرفت..
پسر بچه های ۱۲ ساله که تازه اوج بچگیشونه به جای اسباب بازی و ماشین، تفنگ به دست گرفتن و گوشت و پوست و استخون خودشونو سپر کردن جلوی آهن و خمپاره و ترکش...برای ما و به خاطر ما..
هرسال آدمای زیادی می رن مشهد، آخه مشهد جز امام رضا جاهای دیدنیه زیادی داره مثل: طرقبه، شاندیز، فردوسی و...اما یه جای دیدنی مدت هاست که فراموش شده و صاحبان اونجا مدت هاست که ناامید شدن از اینکه حتی ۱نفر بهشون سر بزنه..جایی که رفتنش خیلی واجب تر از طرقبه و شاندیز و الماس شرقه...
اینا نه شعاره نه قصه اس و نه خاطره... اینا درده.. دردی که سالهاست به جون ما آدما و جامعه افتاده و با اینکه همه می شنویم فقط می گیم: اه بازم حرفای همیشگی...
اما هرکس با گوش دل بشنوه و با چشم دل ببینه حتما به فکر علاج می افته.
بیاید دعا کنیم خدا بهمون چشم و گوش دل بده، تا بلکه بتونیم
علاجشو پیدا کنیم

                                                         ...و من الله توفیق
.............................................................................................
پ.ن۱: دوستان گفته بودن که در مورد اما رضا بنویسم اما فکر نمی کنم امام رضا راضی میشد از اینکه در مورد شهداش چیزی ننویسم..
پ.ن۲: اللهم عجل لولیک الفرج...شب های قدر نزدیکه بیاید برای هم و برای سلامتی اماممون دعا کنیم.

یا ارحم الراحمین...

بی پناه و مضطرب از کوچه پس کوچه های بیقراری می گذشتم.می دویدم..هیچکس به فریادم نمی رسید حتی نگاهم نمی کردند و باز می دویدم..هوا کم کم تاریک می شد..
هیچ دری به رویم باز نمی شد؛ مردم را التماس می کردم: کمکم کنید خسته ام  اما.... هرچه بیشتر می دویدم تاریک تر می شد...همه جا دیوارهای سربه فلک کشیده با غبار گناه رویشان خودنمایی میکرد..
به بن بست رسیدم و همه جا به یک باره تاریک شد.
نشستم،سر را بین دو پایم گرفتم و زار زار گریه کردم...
هیچکس به دنبالم نیامد؛ سنگینی بار گناه همه جا همراهم بود و نمی توانستم خود رار ها کنم..
ناگهان..ناگهان به یاد حرف مادرم افتادم:

فرزندم هرگاه احساس کردی تنهایی و هیچکس را یارای کمک به تو نیست تنها فریاد بزن: یا ارحم الراحمین...
در دل گفتم اگر ارحم الراحمینی به فریادم برس..و لحظه ای بعد..صدایی..
نوری..:برخیز!!
کیستی؟؟
من؟؟
من ارحم الراحمینم...
من هستم مهربان ترین مهربانان...
ترسیدم..با خود گفتم حتما برای انتقام آمده، برای انتقام تمام بدی هایی که در حقش کردم و برای تمام نافرمانی ها..
و نور نزدیک تر    می شد. می ترسیدم اما نمی توانستم بروم چون جایی برای فرار نداشتم.
نزدیک تر آمد، دستم را گرفت،بلندم کرد،و در آغوشش گرفت و گفت:تو بنده ی منی چطور می توانم از تو انتقام بگیرم؟؟
چطور می توانم کسی را که از روح خود دراو دمیده ام آزار دهم؟مگر فراموش کرده ای که من فارغ از هر بدی هستم و آزار دیگران جز بدی نیست؟؟

من بخشنده ام و می بخشم تو را...
دیگر نمی ترسیدم،بار گناه را احساس نمی کردم..از تاریکی خبری نبود..
و او مرا بالا برد به عرش، به آسمان...
اما افسوس..افسوس که چندی بعد فراموش کردم او بود که به دنبالم آمد،التماسش نکردم،از او خواهش نکردم،فقط صدایش زدم. و او در قبال کمکی که به من کرد هیچ چیز از من نخواست جز خوبی..افسوس..
چه کردم با خدایم؟؟...آن قدر دلش را شکستم که اینگونه گفت: مگر من بخل می ورزم که بنده ام مرا بخیل می شمارد؟؟..

اما همیشه فرصت باقیست برای آشتی کردن با مهربان ترین
مهربانان..در این ماه آشتی کنیم تا خدا در آغوشمان بگیرد...
……………………………………………………………..
پ.ن۱:حواسم به توصیه ی دوستان مبنی بر اینکه بیشتر از امامون بنویسم هست ان شا الله پست بعدی اختصاص داره به امام رضا

پ.ن۲:بیاین برای هم دعا کنیم که روایت شده هرکس برای دیگران دعا کند خداوند یک فرشته را مامور دعا برای آن بنده می کند و دعای فرشته بی جواب نخواهد ماند.التماس دعا..

این پست مال من نیست!

قرار بود پست جدید رو اسرا بنویسه، خواهش کردیم اینبار رو اجازه بده ؛ تا ما حرفمون رو بزنیم!
حتما متوجه نویسنده شدین (!) .شاید به قول بعضی دلم نیومده که ننویسم،
اما اونچه مسبب شده مطلبیه که غیر این تاریخ و جایی به جز اینجا نوشتنی نیست ...

به او بگوئید دوستش دارم
بگذارید بداند؛ من ! اینجا ! از این فاصله ...
به فریاد بگوئید دوستش دارم
بگوئید خبرت را داریم که در ساحل امنی و در کنار آنهایی که دیوانه وار تو را می پرستند
یاد تو همیشه جاریست ... ، همیشه !

می دانی؟ تقویم لحظه های پرواز را می دیدم، مسافران کوی لیلی
همین روزها بود که یکی از عشاق سوی تو پر کشید و چه زیبا بود آن لحظه که تو را به آغوش کشید !
کاش می توانستم عاشقی کردنت را ببینم، آخر شنیده ام که عاشق ترین معشوقی !!!
همیشه این تویی که وقت وصال را تقدیر می کنی و چنین روزی را
برای به کام رسیدن آن محبوبت نشانه گرفتی

بگوئید؛ این سوها معشوقی به مانند تو نیست
عاشقان یکی یکی سرود جنون خواندند و سوی تو آمدند
افسوس که دیگر پری برای پرواز نمانده اما هنوز هم منتظران پرواز ،لحظه شماری می کنند!
شاید که بال و پری برایشان حواله کنی ..


امروز، تقویم سالهای شهادت معطر به خون یکی از شهداست
11 شهریور سال 1365 ، شاید فرمانده ی دلاور تیپ ویژه شهدا رو بشناسید
سردار سرلشکر شهید محمود کاوه ... ،
کسیکه رهبرمون در وصفش اینطور نقل کردن :
"محمود (کاوه) موقع انقلاب شاگرد ما بود ولی حالا استاد ما شد"
به امید آنکه همسنگرش شویم !

.....................................................................................................................
پ.ن 1 : ممنون از اسرا که زحمت گذاشتن متن ما رو کشید
پ.ن 2 : یک ماه مهمونی دعوتیم.مبادا به صاحبخونه کم محلی کنیم !
            خیلی به گردن ما حق داره ...
پ.ن 3 : دعامون کنید