و باز آسمان پر نور شد..

باز آسمان پر نور شد..
باز فرشتگان خدا به روی زمین هبوط کردند تا تولد فرشته ای زمینی را ببینند که قرار است امشب به روی زندگی لبخند بزند، نوزادی که هشتمین شکوفه ی درخت ولایت است و قرار است زمانی مزارش پایتخت عشق شود در ایران...
و مادر خوشحال از داشتن چنین فرزندی در پوست خود نمی گنجد؛
ای کاش اکنون در کنار ضریحت بودم تا از همان جا صلوات مخصوصت را می خواندم، اما چه کنم که لایق نیسم.. پس از همین جا می خوانم به نیت اینکه شاید گوشه چشمی به ما کنی:
                                   بسم الله الرحمن الرحیم
       
اَللهُم صَل عَلی علیِّ ابنِ موسی الرضا، المرتضی، الامام

التَّقی النَّقی و حجَّتک علی من فوق الارض، و من تحت

الثَّری، الصِّدیق، الشَّهید، صلاةً کثیرةً، تامةً، زاکیةً،

متواصلةً، متواترةً،مترادفةً، کَافضَل ما صلَّیت علی اَحَدٍ من

اولیائک...

                               و من الله توفیق        
...............................................................................
پ.ن1: واقعا شرمنده از دوستان به خاطر تاخیر، انشاالله که بتونم جبران کنم.
پ.ن2: دعایمان کنید که دعای دوست زودتر مستجاب می شود.
             

متبرک ترین شیر دنیا شیر می سازد

در پادگان شهید بروجردی کرمانشاه بودیم و یکی از روزهای پر ترافیک حملات هوایی و موشکی دشمن در ساعات اولیه ی صبح بود.انفجار مهیبی شهر را لرزاند وضعیت قرمز بود اما صدای هیچ پدافندی به گوش نمی رسید. بیش از ۱۰دقیقه بود که پدافندها خاموش بودند و حمله ی هوایی پایان یافته بود. پس قرائن نشان می داد  که باید حمله ی  موشکی انجام گرفته باشد.
اتاق جنگ و کالک و نقشه را رها کردیم و به سرعت آماده ی کمک رسانی شدیم. بیسیم ها مشغول بود و امدادگر نیاز داشتند، پشت وانت های تویوتا پر شدیم و حرکت کردیم.
از کنار فرودگاه که رد شدیم با ازدحام خودروها برخورد کردیم، محل حادثه در سه راهی ورودی شهر به طرف طاق بستان بود، سر نبش سمت راست پناهگاهی زیرزمینی که بچه های یک مهدکودک و دو  دبستان و مدرسه ی راهنمایی و تعدادی از اهالی شهر به علت حمله ی هوایی در آن پناه گرفته بودندو موشکی از مرز گذشته و دقیقا به پناهگاه اصابت کرده بود.به صحنه ی واقعه که رسیدیم وضع بسیار اسفناکی بود.به سرعت دست به کار شدیم و تا اذان ظهر حدود ۳۰۰ کودک شهید را از پناهگاه بیرون کشیدیم و با رسیدن نیروهای تازه نفس به پادگان برگشیم و به نماز پناه بردیم. در حالی که دل را در آنجا جا گذاشته بودیم و راستی چه می شد کرد...؟؟
...........................
کرمانشاه بود و چند ماهی قبل از عملیات کربلای ۴ در شلمچه. و ما در قرارگاه نجف بودیم و مقر ما در سر پل ذهاب.
برای انجام کاری به کرمانشاه آمده بودیم و طبق معمول آن روزها وضعیت شهر قرمز بود و شهر زیر حملات هوایی دشمن.در غرب میدان نفت، محله ای بود که موشک آباد لقب گرفته بود و  موشک هایی که از خاک دشمن شلیک می شد اغلب در این منطقه فرود می آمد، محله ای نوساز  با خیابان هایی پهن و خانه هایی ویلایی و شیک. خیابان کاملا خلوت بود و حمله ی هوایی درحال انجام و ما با وانت تویوتایی درحال رد شدن بودیم.
مادری با کودک شیر خواره اش مقداری سبزی خریده بود و به خانه بازمی گشت که ترکشی به سر او اصابت کرد و روی زمین افتاد. او شهید شده بود و کودک شیرخواره اش از سینه ی گرم مادر شیر می خورد...
و من امروز می گویم: اگر همه ی ما نباشیم، تنها همین یک کودک کافیست تا حق دشمن را کف دستش بگذارد؛ کودکی که پاک ترین و متبرک ترین شیر دنیا را خورده است...!
و امروز آرزو دارم که روزی این شیرمرد را ببینم و بر دستانش بوسه بزنم، شما چطور..؟؟
                                                                و من الله توفیق..
.............................................................................
پ.ن۱: این مطلب تمام و کمال برای مجله ی امتداده شماره ی ۳۰می باشد ما توفیق خوندنش رو داشتیم و گفتیم کسانی که با این مجله آشنایی ندارن ازاین مطلب بی بهره نمونن
پ.ن۲: شهادت ششمین فرشته ی روی زمینه اگه دلتون لرزید یادتون باشه کسی اینجا هست که محتاج یک نگاهه. التماس دعا