تبليغاتX
یک جرعه عطش

درست در همين روزها بود كه خبر شهادت همسرش را شنيد، نمي دانم آن لحظه به چه چيز فكر ميكرد خودش كه مي گفت هيچ، اما در ميان فريادهايش، مي شد صداي ابراهيم ابراهيم گفتنش را شنيد.
ابراهيمي كه در آخرين ملاقات مثل هميشه با بچه ها بازي نمي كرد و نگاه زيبايش را از همسر مي پوشاند تا مبادا دلش بلرزد و وقتي مهدي بابا بابا كنان به سمتش مي آمد رويش را برميگرداند و در خلوت اشك فراغ مي ريخت و همسر مي دانست كه ابراهيم غرق در خدا شده و رفتني است اما نمي توانست تصور كند كه بدون او چگونه اين دنيا را تاب بياورد.
مي گفت: ابراهيم من هيچ وقت بند پوتين هايش را در خانه نمي بست اما اين بار با آرامشي نگران كننده بند پوتين هايش را بست، و وقتي گفت: خوشحالم كه چند ساعت بيشتر در كنارت بودم فهميدم او را ديگر نخواهم ديد و با اشك چشمانم بدرقه اش كردم.
و..

.

.

.

...لشگريان محمد رسول الله با كارنامه ي درخشان از عمليات خيبر به دوكوهه بازگشتند اما با پلاكاردهاي سياهي روبه رو شدند كه بر دروديوار دوكوهه آويخته شده بود. لبخند پيروزي عمليات روي لبهاي رزمندگان خشكيد و در گوشه ي چشم ها قطرات اشك منتظر بهانه بود.آري فرمانده ي محبوب لشگر 27 و سردار خيبر ديگر در بين آنها نبود.
نمي دونم چند نفر كه اين مطلبو مي خونن سه شنبه هفته ي پيش يادواره ي ستارگان دوكوهه رو رفتن من توفيق رفتن داشتم و وقتي شب برگشتم بارسنگين مسئوليت رو روي دوشم احساس مي كردم، باري كه نمي دونستم چطوري بايد از دوشم بردارم تا اينكه اين جمله رو از رهبر خوندم: زنده نگه داشتن خون شهدا كمتر از شهادت نيست.
حتما جريان تحصن دانشجو هاي اميركبير رو شنيدين، شما مي تونين اين سوال منو جواب بدين:
شهدا چه هيزم تري به اين مردم فروختن كه حتي اجسادشون براي اون ها مزاحمت ايجاد مي كنه؟؟؟؟!!!!!!!

فنا معنا ندارد در بقايي              كجاييد اي مردان خدايي
كجاييد مردان فتح المبين           كجاييد اي اسطوره هاي يقين
كجا آنان كه دين را آبرويند          به وقت همت ابراهيم خويند
همان هايي كه ماه آسمانند      دعاهاي مفاتيح الجنانند

اگر ما بر اين خانه جامانده ايم      عجب نيست چرا كه وامانده ايم

                                                                              و من الله توفيق..
...........................................................................
پ.ن۱: اين شعر رو توي همون يادواره خوندن نمي دونم اسم شاعرش چي بود...

+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 22:15 توسط اسرا |


اي روزگار! چگونه تاب مي آوري اينهمه مصيبت را؟؟
تو تمام عالم را با همه ي زيباييش به زير خاك بردي...
تو! حسينم را ديده بودي كه چه با صلابت روي زمين راه مي رفت و چه زيبا بالاي نيزه قرآن می خواند. یاد علی اکبر می افتادم یاد لحظه ای که برای آخرین بار اذان گفت و جلوی چشمان نگران پدر به میدان رفت. انگار حسین(ع) می دانست که دیگر قد رشید پسر را نخواهد دید.. این را از چشمانش فهمیدم...
راستی پدر سفارش مادر را یادش نرفت،زمانی که وصیت کرد:هر شب بالای سر حسینم آب بگذار مبادا تشنه به خواب رود..
مادر! عاشورا نبودی که ببینی گلی پرپر شد که اگر قطره اشکی می ریخت دلت پرپر میشد،نبودی که ببینی حسینت،تشنه به خواب رفت و زینب را با همه ی غربت هایش تنها گذاشت..
و اکنون حسین جان! نزدیک است دیدار دوباره ی ما در نینوا، تا شاید جانی دوباره بگیرم برای ادامه ی نهضت و زنده نگه داشتن خون تو. راستی چه خوب کردی ۳ساله ات را باخود بردی. نمی دانم اگر کربلا را نفرین می کرد چه می شد..هرچند دلم برای شیرین زبانی هایش تنگ شده،زمانی که می گفت عمه جان، جانی تازه می گرفتم.
راستی علی اکبرم در چه حال است؟؟ هیچ گاه فراموش نمی کنم لحظه ای را که لشگر کفر بدن زخمی و لاله گونش را به تاراج برد..نمی دانم چه کرده بود شیطان با دل این مردم که شبیه ترین جوان به رسولشان را اینگونه لباس دامادی پوشاندند.
دیگر باید به مدینه باز گردم. سالگرد جدمان نیز نزدیک است و من باید هم از رسالت او حمایت کنم و هم به مردم بگویم قصه ی تنهایی و غربت پسر علی(ع) را و قصه ی بریده شدن سرت با لبان تشنه، تا فراموش نکنند اگر سر از تنی جدا شد، تشنه نباشد..
نمی دانم چه جوابی به لیلا بدهم...

 

                                                             ومن الله توفیق...

 

+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 10:48 توسط اسرا |