هنوز منتظر است.منتظر تا شاید پیکی خبر بیاورد از گمشده اش، و هر روز و من الله توفیق..
صبح کنار اقاقیا ای که دفعه ی آخر پسرش کاشته بود می نشیند و با تنها
فرزندش درد و دل می کند:
*پسرم پس کی خبری از خودت برایم می فرستی؟ تاکی باید به یاد تو به
اقاقیا نگاه کنم و او را ببویم و ببوسم؟؟ ببین.. ببین با دست های خودم
برایت لباس دامادی دوخته ام با همین دست هایم؛*
و به دست هایش نگاه می کند که از فرط پیری و کار زیاد پینه بسته.
*تا کی حسرت مادرانی را بخورم که فرزندانشان لااقل قبری دارند که هر شب
جمعه بالای سر آن قبر گریه کنند، چه کنم که حتی قبری نداری تا برایت گل
بیاورم و به جای خودت، قبرت را تمیز و مرتب کنم؟؟...*
و همچنان که حرف می زد قطرات مروارید آرام آرام از گوشه ی چشمانش، به
روی صورت لیز می خوردند، لحظه ای سکوت کرد، انگار یاد چیزی افتاده باشد و
لحظه ای بعد به زبان آمد:
*خوب شد نیستی پسرم، خوب شد نیستی و نمی بینی چگونه یاد و خاطره ی
خود و دوستانت را به فراموشی سپرده اند.. و از یاد برده اند خاکی که رویش راه
می روند و به راحتی گناه می کنند روزی با خون فرشتگانی زمینی تبرک شده
است، خوب شد مادر جان که نیستی*
و دیگر سکوت کرد و هیچ نگفت.. نمی دانم شاید دیگر حرفی نداشت.
و بعد از مدتی بلند شد و به یاد آخرین بوسه ای که بر پیشانی پسرش زده بود اقاقیا را بوسیدو به داخل اتاق رفت.
و شب خسته از دنیا سر به روی متکای فرزند گذاشت و به خواب فرو رفت.و در خواب، پسرش را دید که با همان لباس دامادی به طرفش می آید وقتی به مادر رسید، دست های پینه بسته اش را بوسیدو گفت:
*مادر عزیزتر از جانم اینقدر بی تابی نکن،من همیشه در کنار توام و همیشه برایت دعا می کنم، همان طور که تو برایم دعا می کنی،من خود از پروردگارم خواسته بودم که هیچ گاه پیدا نشوم و او فقط حاجتم را داد، اما اکنون با هر قطره ی اشکت عرش می لرزد و من دیگر تاب اشک هایت را ندارم؛ خدایا حاجتم را پس می گیرم...*
و مادر فقط نگاهش می کرد، به اندازه ی تمام سال های تنهاییش نگاه کرد و بعد گفت:
*نه پسرم اکنون دیدم تو را و تا آخر عمر همین برایم کافیست.*
و فرزند گفت:پس سلام ما را به آنهایی که فراموشمان کردند برسان بگو:درست است که شما مارا فراموش کرده اید، اما ما همیشه برای شما دعا می کنیم
تا از خواب غفلت بیدار شوید بدانید آخرت خود را به چیزی می فروشید
که می توان با آن بهشت را خرید..*
و مادر خوشحال از خواب بیدار شد و رفت با سراغ اقاقیا....
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 9:8 توسط اسرا |
تا حالا از خودت پرسیدی که بزرگی ما آدما با چی سنجیده می شه؟؟
بعضیا بزرگی رو توی مال و منال و بعضیام توی صندلی بزرگ و مقام می بینن.
اون موقع آدمای بزرگ توی دنیا میشن آدمایی مثل: چنگیز خان مغول و هیتلر و
همین بوش خودمون...
خیلی از ما آدما بدون اینکه خودمون بدونیم، دنبال همین بزرگیا می ریم
و متاسفانه مقدماتش رو در طول زندگی فراهم می کنیم...
اما هر کدوم از ما یه قیمتی داریم که خودمون تعیین می کنیم. بعضیا
قیمتشون به اندازه ی یه سلام و علیکه بعضیام یکم بیشتر..
توی یه کتابی خوندم که نوشته بود: "بزرگی هرکس به اندازه ی آرزوی اوستو قیمتی هم که می شود پرداخت و او را خرید به اندازه ی ارزش آرزوی اوست."
بین ما آدما خیلیا هستن که شاید ظاهرا طالب بهشت هستن اما خودشونو به یه خرما می فروشن؛ در حقیقت اونا آرزوی بهشت ندارن بلکه آرزوشون
به کوچیکی همون خرماست..
اما بعضی از ما؛ اونایی که خیلی بزرگن حتی از بهشتم بالاتر میرن،اونا خدا رو از خودش می خوان و به بهشت راضی نمی شن یعنی در حقیقت خودشونو با غیر خدا معامله نمی کنن.
به قول حافظ:
ما را نه سر دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق نگاهیم
هرچی به قیامت نزدیک تر می شیم ارزش آرزوهای آدما کمتر و کمتر می شه.. یه زمانی حسینی(ع) بود که قیمتش به بزرگی همه ی حقیقت بود..
یا زینب که به اندازه ی معنای صبر بزرگ بود..
واقعا داریم چیکار می کنیم؟؟ همه چیزمونو، دارو ندارمونو داریم بابت چی می دیم؟؟
خودمونو با چی معامله می کنیم؟ با جهنم.!!!!!!
کاش می دونستیم که همه چیزو باید به قیمت خرید وگرنه جز ضرر چیزی نداره..
کاش می دونستیم قیمت خداو بهشت و حیات...چقدره تا اینقدر خودمونو،عمرمونو راحت به هیچی نمی فروختیم و آخرش جهنمو نمی خریدیم.
بهتره یه نگاهی به آرزوهامون بکنیم تا قیمتمون دستمون بیاد..
و من الله توفیق...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 22:49 توسط اسرا |
علی آقا ماهانی و من الله توفیق..
تولد/۱۳۳۶/کرمان
شهادت/۱۳۶۲/والفجر۳
رجعت پیکر مطهر/۱۳۷۶
.......................
دوازده نفری بودند که رفتند تا قله رو آزاد کنند
محمود اخلاقی شهید شد. علی آقا هم زخمی شد.
وقتی برگشتیم، علی آقا گفت: میدونم چرا شهید نشدم...
وقتی می رفتیم بالای قله یه چشمه آب دیدم.
با خودم گفتم وقتی برگشتم، اینجا آب تنی می کنم.
همین تعلق به دنیا باعث شد زخمی بشم ولی...
.......................
یکی از بچه ها رو کرد به جمعی که علی آقا هم بین اونها بود
پرسید: امروز چه روزیه؟
علی آقا جوابش رو داد و بعد رو کرد به دیگران و گفت:
اگه بچه ها دعاهای روزهای هفته رو بخونن، نمی پرسن امروز چه روزیه..
...................
به شدت مجروح شد.
امدادگرها که بالای سرش رسیدن، هیچ علامتی که نشون بده
زنده اس در جسمش ندیدندو با شهدا تخلیه اش کردن عقب.
توی سرد خونه، جنازه های شهدا رو جابه جا می کرد. به جنازه ی علی آقا که رسید حس کرد لب هاش داره تکون می خوره..
سرش رو برد نزدیک تر و به دقت گوش داد؛ داشت روضه ی حضرت زهرا می خوند.
بلافاصله منتقلش کردن به بیمارستان برای مداوا...
......................
گفتم تا حالا ندیدم با صدای بلند بخندی؛
مؤمن باید روی خندون باشه.
تبسم کرد و گفت: روی خندون نه صدای خندون..
.....................
زخمی شده و ترسیده بود.
گریه می کرد و می گفت: برادر منو نذار اینجا من می ترسم،برادر..
علی آقا که دیدش از روی برانکارد گفت: منو بذارین
همین جا این بسیجی رو ببرین عقب.
اصرار امدادگرها بی فایده بود.
گفت: همین که گفتم منو بذارین اینجا و ...
روز بعد عراق پاتک زد و منطقه رو گرفت و علی آقا...
...........................
هفته ی دفاع مقدس تموم شد، جنگ سالهاست که تموم شده اما هنوز
شهدایی هستن که با تمام بزرگی و عظمتشون اونقدر گمنامن که تا
حالا حتی اسمشونم نشنیدیم مثل همین علی آقا که من کتاب خاطراتی که
دوستانش نقل می کنن رو خیلی خیلی اتفاقی خوندم
ای کاش اینطور نبود...
..........................................................................
پ.ن۱: رمضان تموم شد. عیدتون مبارک. ای کاش تموم نمی شد اما میشه گفت همه ی سال رمضانه.خدا همیشه آن لاینه ما باید وصل بشیم...
پ.ن۲: نمی دونم چقدر از دل نوشته های من لذت بردین، هرچی نوشته شده کار دل بوده خوب یا بد..
پ.ن۳: اگه وصل شدین، یادتون باشه کسی اینجا هست که محتاج یک نگاهه..التماس دعا
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 14:20 توسط اسرا |