تبليغاتX
یک جرعه عطش

زندگی هم خوشی دارد و هم غم، و این دو باهم معنا پیدا می کنند.
زندگی بعضی ها خوشی بسیار دارد و زندگی بعضی ها همانند تو غم بسیار...
علی جان زندگی تو سراسر غم بود، و فقط چند سال خوشی را با فاطمه دیدی؛ ۲۵ سال سکوت، خار در چشم و استخوان در گلو کجا و ۹ سال زندگیت با فاطمه کجا؟؟
می دانم امشب خوشحالی..قرار است به دیدار فاطمه ات بروی و برای آن زمان لحظه شماری می کنی.
فاطمه ای که با دست های خودت غسل دادی و زمانی که اسما صدایت زد:
مولایم بیا فاطمه جوابم را نمی دهد، دوان داون آمدی و زهرا جز زمانی که با نام خودش صدایش زدی و گفتی من علیم، جوابت را نداد.. نمی دانم آن لحظه چه کشیدی اما می دانم تو را این شبها نکشتند؛ تورا همان موقع کشتند که قنفذ در کوچه فاطمه ات را زد..
و بالاخره زمانش رسید.. علی خوشحال به مسجد می رود و دخترش نگران است از حال پدر احساس می کند قرار است اتفاقی بیفتد و..
صف کودکان یتیم که شیر آورده اند برای پدر تنهایشان، اما بی فایده است علی رفتنی است..
و علی اینگونه وصیت می کند:
زینب جان مبادا ناراحت باشی، من به دیدار مادرت می روم ، خوشحال باش که پدرت خار را از چشم و استخوان را از گلو بیرون آورده است..
پدر جان سلام مارا به مادرم برسان و بگو دیدی چه کردن با ما.
و کوفه نمی تواند وجود گلی را در خود تاب آورد علی پرواز می کند سوی معشوقش.
علی جان ای کاش بودیم تا لااقل مرهم در زینبت می شدیم، تا وقتی در چاه اشک می ریختی، اشک هایت را پاک می کردیم؛ ای کاش بودیم و جانمان را می دادیم تا خم به ابرویت نیاید؛ اما نگران نباش مولایم، مهدیت خواهد آمد و انتقام تنهاییت را با چاه خواهد گرفت..
سلام ما را به فاطمه ات برسان و بگو شفاعت کند ما را زمانی که به جهنم روانه مان می کنند، آخر می دانم فا طمه به تو نه نمی گوید مولای من...
                                            
                                                                               و من الله توفیق...…………………………………………………………………………………….

پ.ن۱: اعدادي كه نوشته شده بر طبق اون چيزهايي بوده كه هميشه شنيديم اگر اشتباهه به بزرگي خودتون ببخشيد..
 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:14 توسط اسرا |


فکر نمی کردم مشهد این همه شهید داشته باشه..اما وقتی به پیشنهاد
نغمه جان رفتم بهشت رضا تا دنبال قبر شهید کاوه بگردم و وقتی وارد گلزار شدم،
بوی شهادت اومد.. بیشتر قبرستان گلزار شهدا بود باورم نمی شد... وقتی از یکی از کارکنان اونجا پرسیدم :قبر شهید محمود کاوه کجاست؟یه آدرس  خیلی قشنگ بهم داد،گفت: همین طوری برو جلو وقتی رسیدی به یه پرچم سیاه که
روش نوشته بود : یا ابوالفضل جلوتر نرو اونجا قبر شهید کاوس..
همین طوری رفتم جلو، رفتم  تا بالاخره رسیدم، باورم نمی شد...
قبر شهید محمود کاوه، فرمانده لشگر ویژه ی شهدا؛
کسی که دوران انقلاب، بعد از انقلاب و حتی جنگ یکی از بهترین ها بود، هیچ فرقی با بقیه ی قبرا نمی کرد جز اون پرچم...
اون قدر ساده که اصلا تصورشم نمی کردم...
از شهید کاوه گذشتم، همین طوری می گذشتم و سن شهدا رو حساب می کردم:
۱۵،۱۲،۱۴،۱۸ بیشتر نمی شد نهایتا ۲۰...دلم گرفت..
پسر بچه های ۱۲ ساله که تازه اوج بچگیشونه به جای اسباب بازی و ماشین، تفنگ به دست گرفتن و گوشت و پوست و استخون خودشونو سپر کردن جلوی آهن و خمپاره و ترکش...برای ما و به خاطر ما..
هرسال آدمای زیادی می رن مشهد، آخه مشهد جز امام رضا جاهای دیدنیه زیادی داره مثل: طرقبه، شاندیز، فردوسی و...اما یه جای دیدنی مدت هاست که فراموش شده و صاحبان اونجا مدت هاست که ناامید شدن از اینکه حتی ۱نفر بهشون سر بزنه..جایی که رفتنش خیلی واجب تر از طرقبه و شاندیز و الماس شرقه...
اینا نه شعاره نه قصه اس و نه خاطره... اینا درده.. دردی که سالهاست به جون ما آدما و جامعه افتاده و با اینکه همه می شنویم فقط می گیم: اه بازم حرفای همیشگی...
اما هرکس با گوش دل بشنوه و با چشم دل ببینه حتما به فکر علاج می افته.
بیاید دعا کنیم خدا بهمون چشم و گوش دل بده، تا بلکه بتونیم
علاجشو پیدا کنیم

                                                         ...و من الله توفیق
.............................................................................................
پ.ن۱: دوستان گفته بودن که در مورد اما رضا بنویسم اما فکر نمی کنم امام رضا راضی میشد از اینکه در مورد شهداش چیزی ننویسم..
پ.ن۲: اللهم عجل لولیک الفرج...شب های قدر نزدیکه بیاید برای هم و برای سلامتی اماممون دعا کنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 17:19 توسط اسرا |


بی پناه و مضطرب از کوچه پس کوچه های بیقراری می گذشتم.می دویدم..هیچکس به فریادم نمی رسید حتی نگاهم نمی کردند و باز می دویدم..هوا کم کم تاریک می شد..
هیچ دری به رویم باز نمی شد؛ مردم را التماس می کردم: کمکم کنید خسته ام  اما.... هرچه بیشتر می دویدم تاریک تر می شد...همه جا دیوارهای سربه فلک کشیده با غبار گناه رویشان خودنمایی میکرد..
به بن بست رسیدم و همه جا به یک باره تاریک شد.
نشستم،سر را بین دو پایم گرفتم و زار زار گریه کردم...
هیچکس به دنبالم نیامد؛ سنگینی بار گناه همه جا همراهم بود و نمی توانستم خود رار ها کنم..
ناگهان..ناگهان به یاد حرف مادرم افتادم:

فرزندم هرگاه احساس کردی تنهایی و هیچکس را یارای کمک به تو نیست تنها فریاد بزن: یا ارحم الراحمین...
در دل گفتم اگر ارحم الراحمینی به فریادم برس..و لحظه ای بعد..صدایی..
نوری..:برخیز!!
کیستی؟؟
من؟؟
من ارحم الراحمینم...
من هستم مهربان ترین مهربانان...
ترسیدم..با خود گفتم حتما برای انتقام آمده، برای انتقام تمام بدی هایی که در حقش کردم و برای تمام نافرمانی ها..
و نور نزدیک تر    می شد. می ترسیدم اما نمی توانستم بروم چون جایی برای فرار نداشتم.
نزدیک تر آمد، دستم را گرفت،بلندم کرد،و در آغوشش گرفت و گفت:تو بنده ی منی چطور می توانم از تو انتقام بگیرم؟؟
چطور می توانم کسی را که از روح خود دراو دمیده ام آزار دهم؟مگر فراموش کرده ای که من فارغ از هر بدی هستم و آزار دیگران جز بدی نیست؟؟

من بخشنده ام و می بخشم تو را...
دیگر نمی ترسیدم،بار گناه را احساس نمی کردم..از تاریکی خبری نبود..
و او مرا بالا برد به عرش، به آسمان...
اما افسوس..افسوس که چندی بعد فراموش کردم او بود که به دنبالم آمد،التماسش نکردم،از او خواهش نکردم،فقط صدایش زدم. و او در قبال کمکی که به من کرد هیچ چیز از من نخواست جز خوبی..افسوس..
چه کردم با خدایم؟؟...آن قدر دلش را شکستم که اینگونه گفت: مگر من بخل می ورزم که بنده ام مرا بخیل می شمارد؟؟..

اما همیشه فرصت باقیست برای آشتی کردن با مهربان ترین
مهربانان..در این ماه آشتی کنیم تا خدا در آغوشمان بگیرد...
……………………………………………………………..
پ.ن۱:حواسم به توصیه ی دوستان مبنی بر اینکه بیشتر از امامون بنویسم هست ان شا الله پست بعدی اختصاص داره به امام رضا

پ.ن۲:بیاین برای هم دعا کنیم که روایت شده هرکس برای دیگران دعا کند خداوند یک فرشته را مامور دعا برای آن بنده می کند و دعای فرشته بی جواب نخواهد ماند.التماس دعا..

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 14:8 توسط اسرا |


قرار بود پست جدید رو اسرا بنویسه، خواهش کردیم اینبار رو اجازه بده ؛ تا ما حرفمون رو بزنیم!
حتما متوجه نویسنده شدین (!) .شاید به قول بعضی دلم نیومده که ننویسم،
اما اونچه مسبب شده مطلبیه که غیر این تاریخ و جایی به جز اینجا نوشتنی نیست ...

به او بگوئید دوستش دارم
بگذارید بداند؛ من ! اینجا ! از این فاصله ...
به فریاد بگوئید دوستش دارم
بگوئید خبرت را داریم که در ساحل امنی و در کنار آنهایی که دیوانه وار تو را می پرستند
یاد تو همیشه جاریست ... ، همیشه !

می دانی؟ تقویم لحظه های پرواز را می دیدم، مسافران کوی لیلی
همین روزها بود که یکی از عشاق سوی تو پر کشید و چه زیبا بود آن لحظه که تو را به آغوش کشید !
کاش می توانستم عاشقی کردنت را ببینم، آخر شنیده ام که عاشق ترین معشوقی !!!
همیشه این تویی که وقت وصال را تقدیر می کنی و چنین روزی را
برای به کام رسیدن آن محبوبت نشانه گرفتی

بگوئید؛ این سوها معشوقی به مانند تو نیست
عاشقان یکی یکی سرود جنون خواندند و سوی تو آمدند
افسوس که دیگر پری برای پرواز نمانده اما هنوز هم منتظران پرواز ،لحظه شماری می کنند!
شاید که بال و پری برایشان حواله کنی ..


امروز، تقویم سالهای شهادت معطر به خون یکی از شهداست
11 شهریور سال 1365 ، شاید فرمانده ی دلاور تیپ ویژه شهدا رو بشناسید
سردار سرلشکر شهید محمود کاوه ... ،
کسیکه رهبرمون در وصفش اینطور نقل کردن :
"محمود (کاوه) موقع انقلاب شاگرد ما بود ولی حالا استاد ما شد"
به امید آنکه همسنگرش شویم !

.....................................................................................................................
پ.ن 1 : ممنون از اسرا که زحمت گذاشتن متن ما رو کشید
پ.ن 2 : یک ماه مهمونی دعوتیم.مبادا به صاحبخونه کم محلی کنیم !
            خیلی به گردن ما حق داره ...
پ.ن 3 : دعامون کنید

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 12:23 توسط اسرا |


  • حال عجیبی بود..
  • برای اولین بار دیدم که هیچ کس کاری با کسی نداشت
  • همه داشتن با امامشون حرف می زدن،گریه می کردن
  • ...و از خدا فرجش رو می خواستن
  •  
  • وقتی یه گروه بسیجی با اینکه همدیگرو نه می شناختن و نه تا حالا شعری
  •  رو باهم خونده بودن وارد صحن انقلاب شدن و شروع کردن به خوندن یه شعر 
  • از روی ورق و هرکدوم یه شاخه گل دستشون بود که هدیه می دادن به زائرا 
  • عظمت اسلام نمایان  شد و همه ی زائرا به احترام آقاشون بلند شدن و همه 
  • با هم برای فرجش دعا کردن...
  • خیلی قشنگ بود...یه فضای روحانی..آدم حضور آقا رو حس می کرد
  •  

 

  •  
  • "حس می کنم آقا
  • همین دوروبری امشب....
  • آقا دلم تنگه
  • دور از تو می میره
  • با گریه هی از من
  • سراغ مهدی(ع) می گیره..."
  •  

 

  • شنیده بودم اما تجربه نکرده بودم شب نیمه ی شعبان آدم کنار امامش چه حسی داره.امسال نیمه ی شعبان با تمام وجود حس کردم اینکه میگن آدم وقتی این شب توی حرم امام رضا هیچی کم نداره برای اوج  گرفتن و پریدن و به خدا رسیدن یعنی چی؟؟؟
  • خوشحالم که امسال تونستم کنار کسایی باشم که پرواز کردن و دور گنبد طلا گشتن..  
  • جای همه ی شما هم رزمای سنگر عشق خالی بود....
  • امیدوارم که تونسته باشیم توی این شب حداقل کمی دل آقامون رو شاد کرده باشیم...
  • آقا جان،هم ما و هم شما غربت زده ی این فاصله ایم  
  • بیا و پر از نور امید کن دلها ی یخ زده مان را...
  •  
  • *اللهم عجل لولیک الفرج*
  • ..............................................................................

پ.ن ۱ : این شعر خیلی طولانی بود اما برای اینکه متن طولانی نشه کمی از اونو نوشتم.

+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 23:35 توسط اسرا |