تبليغاتX
یک جرعه عطش

 یکی بود، یکی نبود ...

 اون قدیما،من بودم و خدا ...

 تنهای تنها ....

 زندگی می کردم و از زندگی لذت می بردم،

 آخه خدا دستمو گرفته بود ..

 توی دنیای من همه با هم مهربون بودن ..

 هیچکس دروغ نمی گفت ..

 این دنیای من بود ..

 اما با گذشت زمان ...

 

خداي دنیای همه ی ما آدما باهم فرق داره.؛اما خدای قصه ی همه ی ما خوبه،مهربونه،نمی ذاره اتفاقی که به صلاحمون نیست برامون بیفته،دستامونو می گیره ...خدای ما هیچوقت قهر نمی کنه این ماییم که مدت هاست باهاش قهريم.ازش کمک نمی خوایم،همیشه مراقبمونه کمکمون می کنه اما ما از بندش تشکر می کنیم و فراموش می کنیم که کی واقعا کمکمون کرده !!!

هر روز سه بار فریاد می زنه: حی علی الصلاة...، بنده های من بیاید، از من بخواهید اون چیزی رو که از بنده ام می خواهید اما ما...خدای دنیای ما خوبه این ماییم که اونو بد می بینیم.ما آدما عوض شدیم.خدا همون خداس....!!! و نه فقط خودش رو بلکه امامش رو هم فراموش کردیمکدوم یکی از ما به یاد داره که یه صبح جمعه وقتی از خواب بیدار شد به یاد امامش و با انتظار فرجش خونه ی دلش رو آب و جارو کرده باشه..حمام رفته باشه..لباش نو پوشیده باشه و انتظار آقاشو کشیده باشه که شاید این جمعه بیاید..

واقعا انتظار یعنی چی؟

همیشه اعتراض می کنیم که چرا مردم کوفه نتونستن علی (ع) رو تحمل کنن؟چرا با اینکه اینهمه نصیحتشون کرد بازم درست فکر نمی کردن؟؟امام ما چی که حتی نمی تونه دلش خوش باشه:نصیحتشون کردم و نشد...

هر سال نیمه ی شعبان همه جشن می گیریم شادی می کنیم اما یادمون رفته امامی که این روز به دنیا اومده الآنم هست و دلش خونه از امتی که سرشون به کار خودشونه و باور ندارن شاید هر روز از کنار امامشون رد می شن و وقتی امامشون بهشون سلام می کنه سلامش بی جواب می مونه...

یادمون رفته همین امام هر هفته پرونده ی سیاهمونو می بینه و با گریه به خدا التماس می کنه که: خدایا به من مهدی ببخش...

 

آقا جون فقط می تونیم بگیم بازم مثل همیشه شرمنده ایم......

*خدای همه ی مهربانی ها :

امروز بیدارم کن فردا برای تنبیه دیر است ...

 

الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد نبیه و اله و سلم تسلیما ...

................................................................................

پ.ن ۱: سلام من اسرا نویسنده ی جدید این وبلاگ هستم، امیدوارم بتونم طوری بنویسم که هم از نظر ادبی و هم موضوعی نزدیک به نوشته های نغمه باشه تا هم نبود نغمه تا حدودی احساس نشه و هم شما لذت ببرید...به امتحانش می ارزه..

+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 12:21 توسط اسرا |


*استاد روپوش سفید و تمیزی پوشیده بود

 تا گرد گچ روی لباسش ننشیند.

 صدایش سخت به ما که

 ته کلاس بودیم می رسید.

 می گفت:

 "تمام عضلات بدن از مغز دستور

 می گیرند؛ اگر ارتباط مغز با اعضای بدن

 قطع بشود، اعضاهیچ حرکتی نخواهند

 داشت. اگر هم داشته باشند کاملا

 غیر ارادی و نامنظم خواهد بود."

 حرف استاد به اینجا که رسید ،

 یکی از دانشجوها که مسن تر از بقیه بود

 و همیشه ساکت، بلند شد و گفت:

 "ببخشید استاد!

 وقتی ترکش توپ سرِ رفیق منو

 از زیر چشم هاش برد

 تا یک دقیقه الله اکبر می گفت."

 

 

*این جور حرفها خیلی غافل گیر کننده ان! هنوز هم نفهمیدیم

  چه کردن، چه بردن و چه به یادگار گذاشتن !

  ماها سر سوزنی از اون همه رو می خونیم و به قدر بضاعت متصل میشیم !!

  البته درک این مسائل از پس بعضیها بر نمیاد ...

  بعضیها کیان ؟! بهتره در واژه هم نیان !!!

 

 تا اشک را خواندم، نوشتم: مشق امشب درد

 رنگ تمام سیب های دفتر من زرد

 تکرار شد یکبار دیگر ، آب، بابا، آب

 اما مدادم سرد ...، دستم سردتر از سرد ...

 

" أم حسبتم أن تدخلوا الجنة و لمّا یعلم الله الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین 142

  و لقد کنتم تمنون الموت من قبل أن تلقوه فقد رأایتموه و أنتم تنظرون 143_ آل عمران "

" آیا چنین پنداشتید که (تنها با ادعای ایمان) وارد بهشت خواهید شد،

  در حالیکه خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخص نکرده است ؟!

  و شما مرگ (و شهادت در راه خدا) را ، پیش از آنکه با آن روبرو شوید ،

  آرزو می کردید؛ سپس آن را با چشم خود دیدید، در حالی که به آن نگاه می کردید

  (و حاضر نبودید به آن تن در دهید.چقدر میان گفتار و کردار شما فاصله است ؟!) "

 

 

 اینجا نمیشه راحت درد و دل کرد.

 کاغذ بی جان خیلی فهمیده تر از بعضی! جان دار هاست ...

 خیل عظیمی شون شهید شدن و به مقصود رسیدن

 اما خیلی ها هم موندن

 یا پشیمون شدن و به جمع بعضی ها پیوستن

 یا عاشق موندن و راه دیوونگی رو طی کردن

 و به سمت تفحص رفتن تا آخرش پریدن

 یا زخم خورده نشستن تا شاید کسی

 (من و شما نه! ، کسی!)

 التیام بخش دردهاشون بشه

 یا ...

 

 ما وظیفه ای هم نسبت به درمان دردهایی

 که می کشن داریم؟!!

 مگه ما دکتریم یا مسؤل؟!!

 

 به ما ربطی داره که اونها یک روز برای کی و برای آرامش کیا به جنگ و جبهه رفتن

 و حالا زخمی اون ایام هستن؟!!

 

مِن بعد کلام رو باید گفت : قلم وضو بگیر ...

زیاد نه! قدری انصاف به خرج بدیم ....

 

 

 

 .........................................................................................

 

 

پ.ن1 : اگر حرفها تکرای بود اشکالی نیست ، چون دردها تکراری شدن !!!

 

 

پ.ن2 : بالاخره ما تونستیم نویسنده ی جدید برای اینجا بیابیم و  به حرفی که چندین پست قبل زدیم ، عمل کنیم ! ازین به بعد کلید این بلاگ دست یک همسنگری دیگه اس ...

اگر بار گران بودیم رفتیم.. اگر نامهربان بودیم رفتیم..

 

 

پ.ن3 : التماس دعای شهادت .... یـــا زهــــــــرا !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 20:18 توسط نغمه |


امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

 

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی :سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

 

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

 

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... 

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات  شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد.

 

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم میخواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبورباشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی... 
                                                             

                                                              دوست و دوستدارت : خدا

 ............................................................................

پ ن ۱ : این نوشته تازگی به دستم رسیده ٬ توی ایمیل ها . بنده دخالتی در نوشته نداشتم!

پ ن ۲ : نظرتون راجع به خودمون چیه ؟!

پ ن ۳ : میلاد دردانه ی فاطمه الزهرا ، حضرت سیدالشهدا ع

           میلاد علمدار کربلا ، ابالفضل العباس ع

           و میلاد ساجد آل محمد ، حضرت زین العابدین ع

           بر همه ی شیعیان مبارک !

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 20:22 توسط نغمه |


*

آن روزها ، بوی سیر می آمد و وضعیت قرمز بود

 

ایستادیم ،

در بُهت دشمن و در میانه ی سنگر

چون سپر ،

در هجوم قهر ، برای شهر!

با هر ترکشی ، کبوتری پر کشید

و لاله های خونین بال ،

در آنسوی خاکریز

دپو شدند!

در دریای خون ،

لبریز باور شدیم

و در راه داور در خون شناور!

صدها هزار پاره به معراج رفتیم

و برای صدها هزار کبوتر خونین بال

دست تکان دادیم ، تا وضعیت شهر قرمز نماند

_ و نماند!

 

 

 

 

*

این روزها ، بوی فراموشی می آید

و وضعیت زرد است

و کس نمی داند که عزت ،

_چه بهایی داده است،

که رهایی زاده است

خیلی نامــردیم

راه را گم کــردیم

آتش سرد شدیم

از وفا طرد شدیم

معدن درد شدیم

یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید

 

 

 

.................................................

 

 

پ.ن 1 : حتما می دونین که در برابر قطره قطره خون شهدا مسؤل هستیم ؟!!

 

 

پ.ن 2 : آنجا که ز مردمش کند عشق شکایت ، اینجاست

           شهری که بود جرم در آن، عشق ولایت، اینجاست !

          

 

پ.ن 3 : اشعار برگرفته از ش 24 مجله امتداد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 14:7 توسط نغمه |