تبليغاتX
یک جرعه عطش

گوشها تیز! چشمها را باز تر کن!

نظاره کن چگونه مظلوم آرام می میرد ، بی هیچ صدایی

و ظالم فریاد می کند ، با طلبکاری!

مقصر کیست؟! دشمن؟ کفر؟ ...

و تو چرا هیچ نمی گویی؟می گفتند، مسلمانی!

مگر نه اینکه اگر

مسلمانی طلب یاری مسلمانی را بشنود و به یاریش نشتابد، مسلمان نیست!!؟

اقلاً آهی بکش، شاید این حکم از گردنت ساقط شد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر در نگاهت آنها خود مقصرند و تو هیچ وظیفه ای در قبالشان نداری،

بدان در قرآنت (که قرار است روزی بخوانی!) اینطور آمده:

" و لا تکونوا کالذین تفرقوا واختلفوا من بعد ما جاءهم البینات و اولئک لهم عذاب عظیم "

"و شما مسلمانان مانند مللی نباشید که پس از آنکه آیات روشن برای (هدایت) آنها آمد راه تفرقه و اختلاف پیمودند،که البته برای آنها عذاب بزرگ خواهد بود" _سوره آل عمران آیه 105

اصلا همه به کنار! چرا در مقابل اهانتهایی که به رهبر دینت، آورنده ی قرآنت شده، بی تفاوتی؟

لا اقل اینجا را مسلمانی کن!!

یک جمله و تمام : سکوت هر مســــــــلمان ، خیانت است به قـــــــــــرآن

ـــ ـــ ــــ ـــ ـــ ــ

پ.ن۱:خیلی تند بود! لازم هم بود... برای به درد اوردن دل بعضی بی تفاوت ها!

پ.ن۲ : ۲۸ فروردین تولد وبلاگ ماست. ممنون از همه ی اونایی که همراهی همیشگی بودن

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 22:31 توسط نغمه |


" کمی درنگ کن!

  بگذار دقیق تر نگاهت کنم و در میان چشمانت فرصت یافتن خویش را بیابم!

  کمی درنگ کن!

  سپاهیان قلبم را پشت دروازه های چشمانت بی نصیب نگذار!

  من مادر شکسته ی پریروزهای توام که از اعماق روحم

  تو را فریاد می زنم،ولی تو آرام میروی و دستت را بر دیوار می گذاری.

  می فهمم سخت است، ولی دیگر نمی خواهم ترانه ی لالایی را تکرار کنم تا

  به آغوشم پناه ببری. چشم در اعماق دلت انداختم، چقدر با قلبم آشنایی!

  ای کاش رحم نمی کردی و هرچه بود بر دلم می کاشتی و می رفتی!

  ولی آمدی.نزدیکتر آمدی.کوله پشتی ات را بر زمین گذاشتی.

  نفهمیدم، ولی دیدم که تو را  در آغوش گرفته ام. میدانم دلت برای انتظار من

  در چارچوب نمور در تنگ میشود. مرا می شناسی؟

  شاید با صبر ایوب نسبتی داشته باشی، ولی باور کن که این لحظه،

  تواضع قامتت برایم سنگین است.تو را از خود جدا کردم.

 خداحافظی ام را شنیدی،اشک هایم را پاک کردی،

  رفتی، رفتی، سردار گلهای باغچه ی کوچک من ..."   برگرفته از مجله امتداد _ شماره 23      

 

 

 

 چشمها را که باز کردم

 فهمیدم راستی راستی راهی  شدم! راهی نور

 این بار این من بودم که پای در وادی انوار می گذاشتم.

 باور کردنی نبود، اما دیگر فکه را از نزدیک می دیدم!

 قتلگاه شهید آوینی را ...

 پای در فتح المبین گزارده بودم و قدم بر می داشتم.

 چه حال و هوای عجیبی بود .

 حالا می فهمم چرا می گویند

 اگر رفتی عاشق میشوی تا باز هم راهی شوی!

 هوای آن دیار هم مثل این دل گرفته بود

 و چه خوب همراهی بود با این دل!

 همه جا خاک بود و خاک.همین چندی مشت خاک

 کلی از بچه ها را گرفتار کرده بود.

 یکی زانو در بغل، یکی چفیه بر سر،

 یکی ضجه زنان،...

 همه از شهدا طلب نگاه داشتند.

 

دیگر میشد فهمید هرکدام از عکسهایی که از جنوب

 دیده بودم مال کدام منطقه است !

 دیگر میشد شاهد مناظری باشم که توصیفش را بارها  از دیگران شنیده بودم .

 

 

ولی حیف و صد حیف که کم بود.

به اندازه ی نگاه کردن و گوش دادن به حرفهای راوی و ... قدری گریستن!

اما چه نگاهی؟ نگاهی از روی عطش نه سیرابی !

یک جرعه عطشی که دنبالش بودم را در آن وادی میشد یافت .

حرفهای راوی عجیب بر دل می نشست، آخر راست می گفت!

از بی وفایی های ما می گفت.

راستی، کدامیک از ما عکسهای شهدا را بر در و دیوار اتاقمان چسبانده ایم؟

سالی چند بار به گلزار شهدا سری می زنیم؟!

 چندبار از سر اخلاص شهدا را به دل می خوانیم؟!

اگر اهل این سر زدن ها و خواندن ها باشیم پس واقعا از سمت و سوی دل راهی شدیم!!!

وگرنه این آمدن تنها از سر سیاحت است و بس! نه کسب معرفت!

همین حرفها بود که اشکها را سرازیر می کرد. تازه این ابتدای راه بود.

 

 

 سوالها ادامه دارد ...

 چقدر مراقبیم تا خون شهید را پایمال نکنیم؟

 چقدر از حریم شهید و شهادت دفاع می کنیم؟

 توانسته ایم قدر یک قطره خون آنها را جبران کنیم؟!!! ...

 نمیدانم بهتر است همه ی حرفها را در این پست خلاصه

 کنم یا نه !؟

 سال گذشته از حاج همت حرفها زدم

 طلائیه ، قدم گاه حاجی بوده و هست!

 بلاشک الان هم قدمگاه اوست!!!

 اما طلائیه ;  واقعا که طلائیه چه طلائیه!

 سه راهی شهادت، انبوهی خاک و غــــــروب !

 غروب آخرین روز سال ...،

 حاجی حسابی ما را کیفور کرد،

 چه عیدی خوبی داد قبل از تحویل سال.

 صدای زیارت عاشورا، مداحی ،زمزمه های بچه ها و

 تنهایی، خلوتی که شاید هیچ جای عالم پیدا نمی شد!

 که آن هم گذشت

 

 

و اما لحظه تحویل سال، شلمچه زیر پای ما دعای تحویل  می خواند!

بگذریم...

راستی، سال نو همگی مبــــــارک!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 21:42 توسط نغمه |